پسته‌ي آن ماه مرواريد گوش

شاعر : اوحدي مراغه اي

چون بخندد بشکند بازار نوشپسته‌ي آن ماه مرواريد گوش
پيکر او سايه‌ي عقلست و هوشصورت او مايه‌ي لطفست و ناز
سنبل هاروت بندش لاله پوشنرگس جادو فريبش سحر پاش
از لب چون لعل او شکر فروشچون مگس برسر نهد هر لحظه دست
آتشي کردم، که ننشيند ز جوشدر غم او باز ديگ سينه را
گر به گوش او رسيدي اين خروشخاطر ما کي خراشيدي چنين؟
در غم آن زلفهاي تا به دوشدوش آب ديده از سر مي‌گذشت
از کشش چون نيست سودي، پس مکوشاوحدي، تا کي کشي بار غمش؟
ور سخن در وي نمي‌گيرد، خموشگر به قولت گوش ميدارد، بنال